پیرمرد...

پیرمرد...

پیرزن ها در سایه ی خانه ی کاهگلی پیرمرد نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. کار هر روزشان بود. نوغانکه می شد، مردم ده می رفتند سر زمین ها برای درو. پیرزنها توی ده می ماندند. کاری که نداشتند، هر روز می آمدند، کنار همین خانه و توی سایه می نشستند و پاهایشان را دراز می کردند و هر کدام هم خودش را با چیزی مشغول می کرد. یکی پیراهن پاره ی نوه اش را وصله می کرد، یکی دوک دستش بود و دیگری کیسه ی نایلونی را مرتّب می کرد.

ادامه نوشته

باران

باران آسمان را به زمين دوخته و آهنگ يك دست آن تمام صداهاي اطراف را در خود فرو برده بود.يك هفته اي مي شد كه يكسره مي باريد و همين باعث شده بود كه حبيب با خودش بگويد: قربان خدا بروم، انگار آسمونش سوراخ شده و وصله هم نمي خوره. يك هفته ديگر عروسي اش بود. وسايل  عروسي را آماده كرده بود. آرد آماده بود، مردهاي ده هيزم آورده بودند. زنها قندها را ريز كرده بودند. گاو هم آماده بود كه در سور و سات ساز و طبّال سرش بريده شود و مراسم رسماً شروع شود. اگر باران بند نمي آمد ، عروسي افتضاح مي شد. گِل و طول خانه و وسايل را از بين مي برد. مردها هم كه رعايت نمي كردند. با چكمه هاي گلي روي نمد ها مي آمدند و بعد عروسي بايد تا يك ماه مادرش و زنش تمام وسايل خانه را مي شستند.

از بس از سقف خانه آب مي چكيد، ديگر تقريباً تمام خانه مثل بيرون شده بود. شلوار ش را بالا زد تا دوباره و چند باره روي پشت بام برود و پشت بام را پا بكشد.  تا شايد كمي از آبچك كم شود. نردبان چوبي كه او را به پشت بام مي رساند ، عمرش را كرده بود. چوب هايش پوسيده بود.چندين بار پلّه هاي اين نردبان شكسته بود و چندين بار هم حبيب تصميم گرفته بود نردبان را عوض كند. پايش  روي اولين پلّه ي نردبان سُر خورد. دومين پلّه را با احتياط طي كرد. پايش را روي آخرين پلّه  كه گذاشت ، چوب شكست. نتوانست خودش را كنترل كند. دستش نيز از چوب كنده شد. با سر  افتاد روي ايوان خونه و ...

از آن تاريخ نه تونسته تكان بخوره ، نه مي تونه حرف بزنه و نه... شده يك تكه گوشت ...

زن اين ها را كه گفت ، آهي كشيد و با گوشه ي چارقدش اشك چشمش را پاك كرد. پسر هم آهي كشيد و گفت: زن عمو باران ؛  تو  هم يك هفته بعد اومدي خونه ي عموي من و الان بيست و پنج ساله كه ازش نگهداري مي كني...

داستانك

خنكاي نسيم صبحگاهي پاييزي صورت خيس پيرمرد را نوازش مي كرد. چهره اش شادتر و چشم هايش پر نورتر شده بود. چيزي تا اذان صبح نمانده بود. در چارچوب در ايستاد و زنش را صدا زد ...

-اذان شده ؟

- نزديكه... بعد وضو به ملا احمد بگو بياد. موعدش شده...

- نماز بخوانم برم دير مي شه؟

-شايد... بعد نماز م خيلي وقت ندارم.

پيزن وضو گرفت. رفت خونه ملا احمد ... چند دقيقه بعد با هم اومدن. پيرمرد گفت: مومن دير كردي؟

زود سبكي را بخوان...

ملا احمد آرام آرام مفاتيح را باز كرد و خواند . پيرمرد لبخند مي زد . صورتش روشن روشن شده بود. پير زن نمازش را سلام مي داد با آخرين كلمات ملا پيرمرد تمام كرد...

-به مردها مي گم برن قبر بكنند.

- من هم كفن را اماده  مي كنم.

ملا رفت . به مردهاي ده خبر داد. قبر كن ها رفتن مزار براي قبركني. ملا و زنش با عدّه ي ديگري آمدن تا به پيرزن كمك كنند.

پيرزن كنار ملا دراز كشيده بود و تمام كرده بود...

داستان خسرو و شرین

بعد از خسرو انوشیروان ،پسرش هرمز به پادشاهی رسید. خداوند به هرمز فرزندی داد که نامش را «پرویز» گذاشتند. وقتی بزرگ شد، فنون جنگ و شکار و آیین پادشاهی را به او تعلیم دادند و دانشمندی به نام «بزرگ امید» را به تعلیم و تربیت او گماردند.

خسرو پرویز ندیمی به نام«شاپور» داشت که نقاشی هنرمند و جهانگردی با تجربه و بنام بود.روزی برای خسرو پرویز تعریف می کرد که در «ارمنستان» زنی به نام «مهین بانو»- شمیرا- پادشاهی می کند و برادرزاده ای به نام شیرین دارد که در زیبایی بی نظیر است و اسب بسیار معروفی به نام «شبدیز» دارد.

ادامه نوشته

فصل درو

فصل درو

زن با گوشه ی روسری ،عرق صورتش را پاک کرد و به آسمان نگاه انداخت. تا ناهار چیزی نمانده بود. صدای شوهرش  تو گوشش پیچید:

- زن! این دست ،اون دست نکن! زود نان ها رو بپز و بیا. امروز  و فرداست که گندم ها خشک بشن  و نشه بهشون دست زد.

صدای گریه ی بچّه کلافه اش کرده بود. هیزم ها را کنار تنور روی زمین ریخت و صدا زد:

- بی بی ، ذلیل مرده ! این «کلّه خور» رو کشتی! برو آبخوری رو از سر چشمه پر کن بیار، جگرم سوخت.»بی بی که بچّه را به پشتش بسته بود ،آبخوری را گرفت  و به طرف چشمه رفت. زن هیزم ها و چیله هارا توی تنور ریخت و رفت تا خمیرها را آماده کند. او با خودش فکر می کرد امروز چقدر کار دارد. اذان صبح از خواب بیدار شده بود . آرد رو الک کرده و خمیر کرده بود. صبحانه ی شوهرش را داده بود و وسایلش را توی خورجین گذاشته بود. و بدون اینکه چیزی بخورد به بچّه شیر داده بود و رفته بود تا از درّه ی نزدیک ده هیزم و چیله بیاورد . حالا باید نان ها را می پخت و بعد ناهار آماده می کرد و به سر زمین می رفت ،تا عصر باید درو می کرد و نزدیک غروب باید دسته هارا جمع می کرد تا در خرمن «کوپه» شوند. غروب باید زودتر از شوهرش به خانه می آمد تا به گاوها علف بریزد و آب بدهد و شام بپزد و آنگاه آب گرم کند تا شوهرش بدنش را بشوید.

ادامه نوشته

لیلی و مجنون

در کشور عربستان و در قبیله ی «بنی عامر» پادشاهی بود که فرزندی نداشت.او به درگاه خداوند دعا نمود تا صاحب پسری شد و نام آن پسر را «قیس» نهاد.پسر به سن مکتب رسید. امیر او را به مکتب فرستاد تا در آن خواندن و نوشتن بیاموزد. قیس در آن جا به دختری به نام لیلی دلبسته شد. این دلبستگی آغاز یک عشق ملندگار و بی نظیری شد که همچنان نقل مجالس و خمیرمایه نویسندگان و سرایندگان است. مدتی گذشت. ماجرای این عشق و دلدادگی بر سر زبان ها افتاد.بزرگان از ترس بدنامی و بی ابرویی میان اند جدایی انداختند.

ادامه نوشته

داستان شب تولد

تولّد

پيرزن دستي به پيشاني اش زد و با خودش زمزمه كرد:« اين هم از بخت من كم بخت». و در را بست.بادي كه مي وزيد، سرما را تا مغز استخوان مي راند.گاهي صداي سگي از داخل روستا به گوش مي آمد.پيرزن چوبدستي اش را گرفت و چكمه هايش را پوشيد و به راه افتاد.

 

ادامه نوشته