پیرمرد...
پیرمرد...
پیرزن ها در سایه ی خانه ی کاهگلی پیرمرد نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. کار هر روزشان بود. نوغان1 که می شد، مردم ده می رفتند سر زمین ها برای درو. پیرزنها توی ده می ماندند. کاری که نداشتند، هر روز می آمدند، کنار همین خانه و توی سایه می نشستند و پاهایشان را دراز می کردند و هر کدام هم خودش را با چیزی مشغول می کرد. یکی پیراهن پاره ی نوه اش را وصله می کرد، یکی دوک دستش بود و دیگری کیسه ی نایلونی را مرتّب می کرد.