داستانك
خنكاي نسيم صبحگاهي پاييزي صورت خيس پيرمرد را نوازش مي كرد. چهره اش شادتر و چشم هايش پر نورتر شده بود. چيزي تا اذان صبح نمانده بود. در چارچوب در ايستاد و زنش را صدا زد ...
-اذان شده ؟
- نزديكه... بعد وضو به ملا احمد بگو بياد. موعدش شده...
- نماز بخوانم برم دير مي شه؟
-شايد... بعد نماز م خيلي وقت ندارم.
پيزن وضو گرفت. رفت خونه ملا احمد ... چند دقيقه بعد با هم اومدن. پيرمرد گفت: مومن دير كردي؟
زود سبكي را بخوان...
ملا احمد آرام آرام مفاتيح را باز كرد و خواند . پيرمرد لبخند مي زد . صورتش روشن روشن شده بود. پير زن نمازش را سلام مي داد با آخرين كلمات ملا پيرمرد تمام كرد...
-به مردها مي گم برن قبر بكنند.
- من هم كفن را اماده مي كنم.
ملا رفت . به مردهاي ده خبر داد. قبر كن ها رفتن مزار براي قبركني. ملا و زنش با عدّه ي ديگري آمدن تا به پيرزن كمك كنند.
پيرزن كنار ملا دراز كشيده بود و تمام كرده بود...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:51 توسط صادقی
|