بیان روان...

میر برهان‌الدّین محمدباقر استرآبادی، مشهور به میرداماد و  معلّم ثالث و متخلّص به اشراق،فیلسوف،متکلّم و فقیه برجسته ی  دوره ی صفویه، در تدریس و نوشته هایش بیان و قلم سنگینی داشت و از اصطلاحات و واژه های پیچیده و سخت استفاده می کرد، به طوری که در مورد او ضرب المثلی مشهور شد که هنگام مرگ و دفن او فرشته های نکیر و منکر، به سراغش آمدند و پرسیدند: من ربّک؟ خدای تو کیست؟

میرداماد پاسخ داد: اسطقس فوق اسطقس( خداوند اصل همه ی اصل ها و هستی بخش          همه ی هستی هاست.)

دو فرشته نفهمیدند چه می گوید!!

به جبرئیل مراجعه کردند. او هم گفت: نمی دانم چه می گوید!!

جبرئیل از خدا پرسید. خداوند پاسخ داد: رهایش کنید، زبان او را کسی نمی فهمد!!

حیله گری استعمارگران...

انگلیسی ها ی مکّار و حیله گر برای خنثی کردن فعالیّت نهضت ملی شدن نفت در ایران دست به هر اقدامی زدند و از هیچ نیرنگی کوتاهی نکردند. از جمله ی این اقدامها ، کاری بود که مستر جیکاک مستشار انگلیسی انجام می داد. او در میان کارکنان شرکت نفت می رفت و شعری خود ساخته را با گویش بختیاری بر آنان می خواند و می گفت:

تو که مهر علی مِن دلته       پَه نفت ملی سی چنته

یعنی : تو که مهر علی (ع) را در دل داری نیازی به ملی شدن نفت نداری

عدل را زدند تا حق جلوه نکند...

علی ، راز دلت را وا کن امشب       نگاهی بر من تنها کن امشب

جلوه ی جمال الهی و تمثال کمال ربانی... علی

سرفصل اوراق شکوه یزدانی... علی

شاه بیت شجاعت و مشحون آیه های رحمانی.... علی

قاضی قضاوت های پاک و روحانی .... علی

مظلوم... ساده ... تنهای تراکم دردهای جهانی... علی

علی عدل بود، عین و اصل عدل بود، عدل نبود، امّا علی بود، پرورده ی جان آفرینش بود...

علی... سر بر قرار جانان نهاد و صدق قرار بر بودن در کهکشان راه روشن نبوی، 

ایام شهادت امیرالمؤمنین، یعسوب الدّین، آینه ی تمام نمای جلوه ی ذات الهی ، علی ع بر دوستداران خاندان عصمت و طهارت تسلیت و تعزین باد.

لاهوت و ناسوت

لاهوت و ناسوت1

در بحبوحه ی محاصره ی قسطنطنیه به وسیله ی سلطان محمد فاتح، جاسوسان برای او خبر آوردند که در شهر غوغایی است. سلطان محمد پرسید: چه خبر است؟

گفتند: کشیشان، حکام و بزرگان در کلیسای قدیس  ایا صوفیا مشغول بحث جدی هستند که زخم وارد به مسیح، آیا به جنبه ی لاهوت آن حضرت خورده یا به جنبه ی ناسوت او؟

سلطان محمد توپ سنگینی به سوی همان کلیسا شلیک کرد و چون اصابت نمود ، گفت: هم به لاهوتش خورد و هم به ناسوتش!!!

(به نقل از امثال و حکم دهخدا، جلد 1)

عالم ناسوتمراد از اين عالم، همان عالم طبيعت و شهادت و مُلك است يعني جهان جسماني و اجسام و ماده و ماديات كه در آن حركت و زمان و مكان نقش دارد. عالم ناسوت مانند پوست است نسبت به عالم ملكوت يعني قشر عالم ملكوت است.

عالم لاهوت: مراد همان عالم الوهيت و عالم ربوبي است. يعني ذات مقدس واجب الوجود كه مستجمع جميع صفات كماليه است. البته در آن مرتبه از وجود،‌ آنچه هست يك وجود اطلاقي است و بس. ذات پروردگار به تنهايي عالمي است و عظيم ترين عوالم است، زيرا ذات حق، محيط بر همة عوالم مادون است و ذره اي وجود از احاطة قيومي او خارج نمي باشد

خدایا...

 

خدایا...

خدایا، من به مقتضای حالم، نافرمانم، فراموشکارم، ناسپاسم، مغرورم....

خدایا... اگر نافرمانم، دلیلش کوچکی وجودم، عقلم و قلبم است. نمی توانم بلندای عظمت تو را تحمّل کنم. نافرمانی می کنم...

خدایا... اگر فراموشکارم، دلیلش نافرمانی ام است.مهر و لطف تو آنقدر وسیع و لطیف و معطّر است که وجود خُرد من از صفای مهرت محروم می ماند. اگر فراموشکارم... اصلم را ، مبدأم را ، سرچشمه ی زلال وجودت را گم کرده ام. گرفتار امواج خروشان نا امیدی و یأس و نسیان شده ام.

خدایا... من چقدر ناسپاسم... چقدر وقیح .... خدایا... اگر ناسپاسم، دلیلش فراموشکاریم است. فراموش کرده ام چه بودم، کجا بودم، تو... ای ذات بی همتای بزرگ مهربان، مرا در عالم وجود پذیرفتی، می توانستی مرا خلق نکنی، کردی. می توانستی مرا انسان خلق نکنی، کردی ... حال که انسانم آفریدی می توانستی مرا علیل و ضعیف و خوارم کنی، نکردی، سالم و خوب خلقم کردی... می توانستی مرا بی دین و غیر خلق کنی، نکردی، مسلمان شدم و پیرو دین حق. خدایا من اینها را می دانم و گمراهم...

خدایا ... من چقدر مغرورم... خدایا اگر مغرورم، دلیلش ناسپاسی من است. 

خدایا... با من چه خواهی کرد؟ با کوله باری از گناه و عصیان و جفا چگونه با تو روبرو خواهم شد؟ خدایا ... زمان هر لحظه تنگ می شود و مکان هر لحظه تاریک... دفتر حیات من جای سفیدی ندارد و نقطه ی سالمی... 

خدایا... مرا به خاطر لطفی که به بهترین بندگانت داری ببخش... خدایا ، دفتر مملو از عصیان و دوری ام را به حق آنان که دوستشان داری، با زلال رحمت بی کران بشوی و پاک کن...

اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم...

خلاصه داستان ويس و رامين

در دربار شاه موبد،موبد منیکان، پري رويان بسياري بودند كه يكي از آنان شهرو نام داشت. شاه موبد بر آن بود تا با او ازدواج كند، اما شهرو عذر آورد كه چند فرزند زاييده و پير شده است. پس پيمان بستند كه هرگاه شهرو دختري بزايد او را به زني به شاه موبد بدهد. شهرو دختري زاييد و نامش را ویس نهاد. ويس را به دايه سپرد و دايه ويس را به خوزان برد. از قضا رامين برادر شاه موبد هم نزد همان دايه در خوزان بود. ويس بزرگ شد و دايه نامه ايي به شهرو نوشت تا دختر خود را ببرد. ويس را به نزد مادر بردند و شهرو او را به عقد پسر خود (يعني برادر ويس)‌كه ويرو نام داشت درآورد.

ادامه نوشته