بارش آواز کلاغ
و از شاخه های درختان حیاط ،آواز کلاغ می بارد
چشم های پریشان جغد، کابوس خواب های کودکی...
روزهای خوب ما گذشت، شب های خاطره ساز نیز
آسمان ستاره هایمان عجیب تاریک شده است
و زمین خاطرات مان گیاه خشک می رویاند...
مهر کلبه های ساده زود دی شد
دیوارهای کاهگلی سخت سیمانی
افق دوستی ها دیواری شد،روزن لبخند های دزدکی، آهنی...
قسمت ما هم اینگونه بود...خوب بود، گذشت... بد شد...
بام ها بوی گندم می داد
بوی فصل های رنگارنگ
قنوت سرخ دانه های انار، گلاب، ریحان...
ایوان پر بود از آواز کبوتر ، رهایی، پروانه، دانه...
دست های مادر بزرگ همیشه عطری بود...
اینک کوچه هایمان غبار گرفته است
ابرها غریبه شده اند
روزهای نفس کم می آورند
و شب ها ستاره ها را گم کرده اند
چه زمهریری، چه غروب غمگینی، چه روزهای درازی
کاش ابرها برگردند
و دوباره اذان گندم زارهایمان بر قرار گردد
و شادی تنورهای خاموش و تنها
می شود دوباره کسی گردیم
کسی از گذشته ی زیبا
رنگین از نغمه های برگ های چنار
مثل شالیزار...
روزهای خوشی برگردید
کودکانه منتظریم
مادرانه بی قرار
ما از کابوس های امروزی همیشه در دلهره ایم
کاش برگردید....
