جملات الهام بخش...


سپهر بایگان
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل
شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم
تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم
اظهار عجز و ناتوانی می کند
بلبلی
در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با
خزان هم آشتی و گلفشانی می کند
ما به
داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
...چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی می کند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند
مادرم...
بگذار به چشم های تو اقتدا کنم
و به دستهای تو رکوع
سجده ام پای بوس قدمهای تو باشد
و سلامم تکرار عبادت پیشانی بلندت...
پیرمرد...
پیرزن ها در سایه ی خانه ی کاهگلی پیرمرد نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. کار هر روزشان بود. نوغان1 که می شد، مردم ده می رفتند سر زمین ها برای درو. پیرزنها توی ده می ماندند. کاری که نداشتند، هر روز می آمدند، کنار همین خانه و توی سایه می نشستند و پاهایشان را دراز می کردند و هر کدام هم خودش را با چیزی مشغول می کرد. یکی پیراهن پاره ی نوه اش را وصله می کرد، یکی دوک دستش بود و دیگری کیسه ی نایلونی را مرتّب می کرد.
در غبار نفس هایت...
و باز راهم دور شد... دور ... سخت....بینهایت
قفس نبود
حبس نبود
کار دلم از هوس نبود
ققنوس دلم که هُر گرفته بود...باز بی نفس نبود!
بد باختم بازی برده را با بازی خوب چشمهایت...
بد باختم...
زمانی که بد نبودم در نهایت شش و هشت تو...
یادم فراموش شد ... تو هم که استاد لحظه های فراموش شده ای...
استاد خاطره های دل خوش کن و عجیب...
من، خوشحالم که اسیر استادیت شدم...
یادم را
به یاد روزهای با تو بودن
زنده می کنم...
دستهایم دخیل قنوت های همیشگی ات....
من عمری است به نام تو قیام می کنم...
هوای دلم بارانیست، آی... خورشید لحظه هایم ،بتاب...