نقش بهمن در جنگ رستم و اسفنديار

بهمن خبر رفتن اسفندیار به سوی زابل و آوردن رستم را به مادرش کتایون می دهد.

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم      بپیش پسر شد پر از آب چشم

چنین گفت با فرّخ اسفندیار             که ای از کیان جهان یادگار

ز بهمن شنیدم که از گلستان          همی رفت خواهی بزابلستان150-152(743)

عزم اسفندیار برای رفتن به سیستان جزم می شود و خواهش و لابه ی مادر هم کارگر نمی افتد.کاروان به راه می افتد. بر سر دو راهی دژگنبدان و زاول ، شتر پیشآهنگ می خوابد و هر کاری می کنند ، از جای بر نمی خیزد. اسفندیار این عمل شتر را به فال بد می گیرد و دستور کشتن آن را می دهد و سر شتر بریده می شود.

ادامه نوشته

كاش...

كاش هاي باغچه گل نكردند!

موقع كشت اميد گذشت

و من دست به آسمان منتظرم

..........

كاش فصل بارش نگاه تو فرا برسد


چند رباعي از ديوان شمس مولانا

ميگرم زار و يار گويد زرق است               چون زرق بود كه ديده در خون غرقست

تو پنداري كه هر دلي چون دل تست       ني ني صنما ميان دلها فرقست

                        *****************

دلتنگم و ديدار تو درمان منست         بي رنگ رخت زمانه زندان منست

بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني       آنچ از غم هجران تو بر جان منست

                     ******************

تا با غم عشق تو مرا كار افتاد      بيچاره دلم در غم بسيار افتاد   

بسيار فتاده بود دل در غم عشق      اما نه چنين زار كه اين بار افتاد

                    *************

 در مسلخ عشق جز نكو را نكشند        لاغر صفتان زشت خو را نكشند

 گر عاشق صادقي ز كشتن مگريز         مردار بود هر آنچه او را نكشند

عيدانه فراوان شد.....

معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا           كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا

ياري كه دلم خستي، در بر رخ من بستي         غمخواره ي ياران شد، تا باد چنين بادا

زان خشم دروغينش، زآن شيوه ي شيرينش      عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا

شب رفت و صبوح آمد ، غم رفت و فتوح آمد       خورشيد درخشان شد، تا باد چنين بادا

عيد آمد و عيد آمد، ياري كه رميد آمد                عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا

درويش فريدون شد ، هم كيسه ي قارون شد      همكاسه ي سلطان شد، تا باد چنين بادا

 وان گرگ بدان زشتي، با جهل و فرامشتي         نك يوسف كنعان شد، تا باد چنين بادا

 قهرش همه رحمت شد،زهرش همه شربت شد       ابرش شكرافشان شد، تا باد چنين بادا

خاموش كه سرمستم، بربست كسي دستم           انديشه پريشان شد، تا باد چنين بادا