داستان خسرو و شرین
بهرام چوبین فرمانده ی سپاه هرمز ساسانی بود و با هرمز و خسرو پرویز میانه ی خوبی نداشت . برای همین دسیسه کرد و چنین شایعه نمود که خسرو پرویز قصد دارد تا هرمز را از تخت برداشته و خود به جای او بر تخت شاهی بنشیند.هرمز از این سخن بر آشفت و درصدد گرفتن خسرو پرویز بر آمد. امّا او از ایران به سوی ارمنستان فرار کرد. در راه اتّفاقی به شیرین برخورد که مشغول شستشوی خود در استخر بود. وقتی شیرین را دید ، شیفته ی او شد. امّا شیرین فوراً خود را پنهان کرد و با اسبش به طرف مداین آمد و انگشتر را نشان داد. به او بسیار احترام کردند و بعد از یک ماه فهمید که خسرو رفته است . غافل از این که ، کسی را که کنار استخر دیده بود، خسرو بود.
شیرین از درباریان خواست تا قصری برای او بسازند. زیبارویان در بار که از آمدن او ناراحت بودند، به مهندسی رشوه دادند تا در جایی بسیار نامناسب برایش قصر بسازد. قصر شیرین در بیستون ساخته شد و شیرین به آنجا رفت. وقتی خسرو پرویز به ارمنستان رسید ، خبر رفتن شیرین به سوی مداین را شنید. به شاپور دستور داد ، او را به نزدش بیاورد ، امّا ناگهان خبر مرگ هرمز را شنید. خسرو پرویز به ایران آمد و بر تخت شاهی نشست. امّا بهرام چوبین ،علیه او شورید و خسرو پرویز ناچار به ارمنستان گریخت و شاپور نیز شیرین را به ارمنستان برگرداند. شیرین از خسرو پرویز خواست تا پادشاهی موروثی را به دست آورد.خسرو به روم رفت و از قیصر کمک خواست و با کمک او توانست ، بهرام چوبین را شکست دهد و به تخت سلطنت بنشیند.در همین ایّام مهین بانو پادشاه ارمنستان از دنیا رفت و شیرین به جای او بر تخت شاهی تکیه زد. امّا چون به خسرو علاقه مند شده بود، سلطنت را به دیگری سپرد و با گلّه ی گوسفندان و ثروت فراوان به قصر شیرین رفت . شیرین عادت داشت از شیر تغذیه کند و آوردن شیر از گلّه ، هر روز دشوار بود. شاپور پشنهاد داد ، که مهندسی ،جویی سرپوشیده بکند و شیر را بعد از دوشیدن در آن جوی بریزند و از آن طریق شیر به قصر برسد و برای این منظور هم دوستش «فرهاد» را پیشنهاد داد.
فرهاد در نگاه اوّل ، شیفته ی شیرین شد و جویی به قصر کند. شیرین برای پاداش چند جواهر قیمتی به فرهاد داد. فرهاد جواهرات را بوسید و تقدیم خود شیرین کرد و به صحرا رفت و دیوانه ی عشق شیرین شد.
خسرو پرویز از عشق فرهاد به شیرین با خبر شد و سعی کرد با دادن پول ، او را از این کار منصرف کند. امّا فرهاد نپذیرفت. ناچار پیشنهاد کرد از میان سنگ های کوه ، راهی برای رفت و آمد بسازد. فرهاد به شرط آنکه خسرو از فرهاد دست بردارد، این کار را پذیرفت و مشغول به کار شد. وقتی خسرو پرویز پیشرفت کار را دید، هراسان شد و برای آنکه جلوی کار فرهاد را بگیرد، به دروغ کسی را فرستاد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهد. فرهاد تا خبر را شنید از کوه افتاد و از دنیا رفت. تیشه فرهاد از دستش جدا شد و افتاد. دسته ی چوبی تیشه که از درخت انار بود ، در زمین فرو رفت و درخت اناری از آن رویید تا نشانه ای از مرگ ناجوانمردانه ی فرهاد در دنیا بماند.
وقتی شیرین از مرگ فرهاد با خبر شد ، برایش عزا گرفت. خسرو نامه ای طنز آمیز یه شیرین نوشت و از او خواست به دربار بیاید. امّا شیرین گفت : بدون عقد و ازدواج به دربار نمی آیم. خسرو برای تحریک شیرین، به سراغ زنی بام «شکر» در اصفهان رفت و او را به عقد خود در آورد. امّا تاثیری در شیرین نداشت تا اینکه خسرو او را رسماً به عقد خود در آورد و ملکه ی ایران گردید. مدّتها در کنار هم زیستند تا این که خسرو ، سلطنت را به «شیرویه» پسرش از زنی به نام مریم سپرد و خود مشغول عبادت شد و از دنیا دست بر داشت. در این هنگام خبر ظهور پیامبر اسلام (ص) در همه جا پیچید . شیرین از خسرو خواست درباره ی دین اسلام تحقیق کند. امّا خسرو نامه ی ارسالی پیامبر اسلام را هم پاره کرد و پیامبر هم ضمن نفرین او ، متلاشی شدن سلطنت او را پیش بینی کرد.
یک شب فردی پنهانی وارد خوابگاه خسرو شد و او را به قتل رساند . شیرین برای شوهرش مراسم بسیار خوبی برگزار کرد. بعد از مدّتی شیرویه از شیرین تقاضای ازدواج کرد و سخت اصرار ورزید. شیرین ظاهراً موافقت کرد و از او خواست اسباب و اموال خسرو را به محتاجان بدهد و باربد را از دربار دور کند و شبدیز را نیز پی نماید. شیرویه خواست های او را انجام داد و قرار شد با هم ازدواج کنند . در روز عقد ، در حالی که شیرین لباسهای گرانبها پوشیده بود به سوی مقبره ی خسرو رفت و به نام ادای احترام ، تنهایی بر سر مزار او وارد شد و دشنه ای را که با خود داشت ، بر قلب خود زد و خود را بر قبر خسرو انداخت.