باران آسمان را به زمين دوخته و آهنگ يك دست آن تمام صداهاي اطراف را در خود فرو برده بود.يك هفته اي مي شد كه يكسره مي باريد و همين باعث شده بود كه حبيب با خودش بگويد: قربان خدا بروم، انگار آسمونش سوراخ شده و وصله هم نمي خوره. يك هفته ديگر عروسي اش بود. وسايل  عروسي را آماده كرده بود. آرد آماده بود، مردهاي ده هيزم آورده بودند. زنها قندها را ريز كرده بودند. گاو هم آماده بود كه در سور و سات ساز و طبّال سرش بريده شود و مراسم رسماً شروع شود. اگر باران بند نمي آمد ، عروسي افتضاح مي شد. گِل و طول خانه و وسايل را از بين مي برد. مردها هم كه رعايت نمي كردند. با چكمه هاي گلي روي نمد ها مي آمدند و بعد عروسي بايد تا يك ماه مادرش و زنش تمام وسايل خانه را مي شستند.

از بس از سقف خانه آب مي چكيد، ديگر تقريباً تمام خانه مثل بيرون شده بود. شلوار ش را بالا زد تا دوباره و چند باره روي پشت بام برود و پشت بام را پا بكشد.  تا شايد كمي از آبچك كم شود. نردبان چوبي كه او را به پشت بام مي رساند ، عمرش را كرده بود. چوب هايش پوسيده بود.چندين بار پلّه هاي اين نردبان شكسته بود و چندين بار هم حبيب تصميم گرفته بود نردبان را عوض كند. پايش  روي اولين پلّه ي نردبان سُر خورد. دومين پلّه را با احتياط طي كرد. پايش را روي آخرين پلّه  كه گذاشت ، چوب شكست. نتوانست خودش را كنترل كند. دستش نيز از چوب كنده شد. با سر  افتاد روي ايوان خونه و ...

از آن تاريخ نه تونسته تكان بخوره ، نه مي تونه حرف بزنه و نه... شده يك تكه گوشت ...

زن اين ها را كه گفت ، آهي كشيد و با گوشه ي چارقدش اشك چشمش را پاك كرد. پسر هم آهي كشيد و گفت: زن عمو باران ؛  تو  هم يك هفته بعد اومدي خونه ي عموي من و الان بيست و پنج ساله كه ازش نگهداري مي كني...