باران
از بس از سقف خانه آب مي چكيد، ديگر تقريباً تمام خانه مثل بيرون شده بود. شلوار ش را بالا زد تا دوباره و چند باره روي پشت بام برود و پشت بام را پا بكشد. تا شايد كمي از آبچك كم شود. نردبان چوبي كه او را به پشت بام مي رساند ، عمرش را كرده بود. چوب هايش پوسيده بود.چندين بار پلّه هاي اين نردبان شكسته بود و چندين بار هم حبيب تصميم گرفته بود نردبان را عوض كند. پايش روي اولين پلّه ي نردبان سُر خورد. دومين پلّه را با احتياط طي كرد. پايش را روي آخرين پلّه كه گذاشت ، چوب شكست. نتوانست خودش را كنترل كند. دستش نيز از چوب كنده شد. با سر افتاد روي ايوان خونه و ...
از آن تاريخ نه تونسته تكان بخوره ، نه مي تونه حرف بزنه و نه... شده يك تكه گوشت ...
زن اين ها را كه گفت ، آهي كشيد و با گوشه ي چارقدش اشك چشمش را پاك كرد. پسر هم آهي كشيد و گفت: زن عمو باران ؛ تو هم يك هفته بعد اومدي خونه ي عموي من و الان بيست و پنج ساله كه ازش نگهداري مي كني...