لیلی کلاس مکتب و کسب ادب را رها کرد.وقتی قیس از لیلی دور ماند ، آوازخوانان در کوی و برزن می گذشت و" به یاد روی لیلی شعر می گفت". گاهی که صبر و تحمّل خود را از دست می داد، با سر و پای برهنه روی به دشت می نهاد و به صحرا می رفت. این کارهای دور از عقل سلیم وی ، برای پدر و اهل قوم ناگوار می آمد و آنها را برای به سر عقل آوردن قیس به هر کاری وا می داشت.قیس آنقدر از این کارهای جنون گونه کرد که مردم مامش را »مجنون« دنهادند.مجنون گاهی پنهانی به سراغ لیلی می آمد و در و دیوار منزل او را می بوسید و می رفت .امّا لیلی را نمی دید. کسان لیلی به شدّت مراقب بودند ، تا چشم آن دو به هم نیفتد. بزرگان قوم روزی مجنون را در جلسه ای آوردند و در آنجا از زشتی لیلی و زیبایی دختران دلربا و زیبای شهر گفتند و به او قول دادند، هر دختری را که او بخواهد، در آن واحد به عقد او در خواهند آورد. مجنون در پاسخ به کنایه ی آنان به نازیبایی لیلی جمله ی عجیبی بر زبان آورد. او گفت: چرا شما لیلی را از منظر دیدگان خود نگاه می کنید؟ بیایید و لیلی را با چشمان من ببینید. آن گاه مرا سرزنش نخواهید کرد.

پدرش وقتی این گونه دید، ناچار با گروهی فراوان و با شکوه به خواستگاری لیلی رفت. پدر لیلی به بهانه ی دیوانگی به آنان جواب رد داد. کار شیفتگی و دیوانگی مجنون بالا گرفت. تصمیم گرفتند او را به مکّه ببرند و از خانه ی کعبه برایش طلب شفا کنند:

گفتند به اتّفاق یکسر      کز کعبه گشاید این در

امّا مجنون در کنار خانه ی کعبه از خداوند خواست که عشق و علاقه ی او را به لیلی بیشتر کند.

یا رب به خدایی خداییت               وانگه به کمال پادشاهییت

کز عشق به غایتی رسانم                کاو ماند اگر چه من نمانم

از عمر من آنچه هست بر جای       بستان و به عمر لیلی افزای

اینجا بود که پدر مجنون فهمید درد پسرش درمانی ندارد. او را به خانه برگرداند. ولی مجنون متواری شد و به بیابان رفت.

از  آن طرف ، لیلی نیز پنهانی به بام می رفت و از صبح تا شب به صحرا نگاه می کرد تا شاید گمشده اش را ببیند و بیابد. گاهی روی ورقی شعری می نوشت و در راه می انداخت تا رهگذری آن را به مجنون برساند و مجنون هم به همین طریق ابیاتی را برای لیلی می فرستاد.این حال ادامه داشت تا روزی مردی از قبیله ی «بنی اسد» به نام «ابن سلام» به خواستگاری لیلی آمد . پدر و مادر لیلی با این ازدواج موافقت کردند و ابن سلام به سوی دیار خود باز گشت.

از آن سو هم روزی مردی به نام «نوفل» که مردی جنگاور و محتشم بود ، مجنون را در بیابان دید و از احوالش پرسید. چون از کم و کیف کارش با خبر شد ،قول داد که لیلی را برای او به دست آورد. امّا کار او با قبیله ی لیلی به جنگ کشید و البتّه نوفل پیروز این جنگ بود و لیلی را از آن ها خواست.پدر لیلی دست به دامن نوفل شد که او را از ننگ داشتن داماد دیوانه نجات دهد و گرنه لیلی را می کشد. نوفل پذیرفت و به دیار خود برگشت. پدر لیلی که از این وضع نجات یافت، بساط عروسی لیلی را با ابن سلام آماده کرد و او را به خانه ی ابن سلام فرستاد. وقتی خبر ازدواج لیلی به مجنون رسید ، به خاک در غلطید و آن قدر ناله کرد که بی هوش گشت.روزی سواری به مجنون رسید و گفت : زنی را در حال گریه دیدم که نام مجنون را بر زبان می آورد و نامه ای برایت فرستاده است. مجنون نیز جواب نامه را فرستاد و از او پایداری در عهد و پیمان را خواست . مدّتها گذشت تا این که شوهر لیلی چشم از جهان فروبست. لیلی نیز به شدّت بیمار شد و او نیز درگذشت. ولی وصیّت کرد خبر مرگش را به مجنون برسانند. وقتی مجنون از مرگ عشق خود با خبر شد ،خود را به مزار لیلی رساند و در آنجا درگذشت.