بدیهه سرایی اسدی توسی شاعر عهد غزنوی
آورده اند که روزی سلطان محمود غزنوی برای گردش به باغ بزرگی که خارج ازشهر داشت، رفت.درآن جا از ملازمان پرسید
از شعراچه کسی همراه ماست ؟
: عده ای را نام بردند. همه ی آنان را احضارنموده و گفت
می خواهم از پله های عمارتی که در وسط باغ است، بالا روم و میل دارم شاعری برای من شعری بسراید؛
به نحوی که وقتی در پله اول پای می گذارم ،مصرع اولش را که هجو و زننده باشد و مستوجب قتل بخواند،تا خشمگین شوم و چون در پله ی بعدی پای نهادم، مصرع دیگری بگوید که مصرع اول را به مدح تبدیل کند
.....هرکس بتواند پاداش بزرگی دارد، ولی اگر دراین کار عاجز بماند، گردنش را خواهم زد
کاری بس دشوار و خطرناک بود و هیچ یک از شاعران حاضر جرأت انجام این کار را نداشتند مگر شاعری جوان به نام اسدی طوسی که قدم پیش نهاد و اعلام آمادگی کرد
:سلطان محمود قدم بر پله نخست نهاد و شاعر فی البداهه چنین سرود
!خواهم اندر تو كنم ای مه پاكیزه خصال
نظر از منظر خوبی، شب و روز و مه و سال
!خفته باشی تو و من می زده باشم همه شب
بوسه ها بركف پای تو و لیكن به خیـــــال
!رفت تا آن ته پر،القصه كه نتوان بكشیـد
تیر مژگان كه زدی بر دل ریشم فی الحــال
!ای كه بر پشت تو افتادن و جنبان چه خوش است
كاكل مشک فشان از وزش باد شمـــال
!یاد داری كه تو را تا به سحر می كردم؟
صد دعا از دل محزون و پریشان احـــوال
!عاشقانت همه كردند، چرا ما نكنیم؟
برسر كوی، تماشای قد و قامت و خــال
!مادرت خوان كرَم بود،بداد ازپـس و پیـش
به یتیمان لبه نان و به فقیران زر و مــال
!بكشم از تو و با دامن خود پاک كنم
موزه ازپای تو ای سرو خرامان اقبـــال
!می توانی دوسه ساعت به سرش بنشینی؟
یعنی بر مسند شاهی به دوصد عز و جلال
!طوسیِ خسته اگر درتو کند منع مكن
وصف عاشق كشی و دلبری و حسن و جمال
ابونصر علی ابن احمد اسدی طوسی بعدها به لقب ملک الشعرائی رسید و کتاب مشهورش گرشاسب نامه را که حاوی اشعاری حماسی همانند شاهنامه فردوسی می باشد سرود